Her şey seninle guzal yolda yürumek bile


زیر چشمی نگاش میکنم وقتی شروع میکنه به داغون کردن ریش. زیر لبی یه آه میکشم از اونایی که فقط خودم میدونم توش چیاس.

و طاقت نمیارم . طاقت نمیارم که به زیر چشمی نگا کردنم ادامه بدم طاقت نمیارم که قلبم با هر پک اون آتیش بگیره پس رومو میکنم یه ور دیگه.

و گاهی عمیقا فکر میکنم آیا زمانی هم میرسه که عادت کنم به نابود شدن تکتم؟ فک نکنم برسه .....


منبع این نوشته : منبع
نمیارم ,طاقت ,میکنم ,طاقت نمیارم

کی ام؟ چی ام؟

گاهی میشم یه بچه ۱۵ یا ۱۶ ساله که تمام فکر و ذکرش مسائل بچه گونه ای هست که فکر میکنه خیلیم خوبن.

گاهی پر از شور و هیجان و استرس میشم اونقدر زیاد که ذهنم بهم میریزه و توانایی ندارم هیچ کاری بکنم و بی حال می افتم روی تختم و فقط تند تند نفس میشکم.

گاهی آروم میشم در ظاهر اونقدر آروم که میتونی یقین پیدا کنی هیچ غمی تو دنیا ندارم و فقط آرامش دارم.

تنها چیزی که توی همه این مواقع ثابته میدونی چیه. ؟

مهم نیست اگرم نمیدونی. 

من عاشق شیطنت نگاه هاش اما آرامش واقعیش شدم دقیقا همون چیزی که هست:)))).

اما این بین هنوزم نتونستم گریه هامو آروم کنم


منبع این نوشته : منبع
آروم ,میشم ,گاهی

Zör

هیچ کلمه ای نمیاد تو ذهنم برای گفتن جز چندتا نجوای آه گونه و اشک......

بدون هیچ کلمه ای سرمو گرفتم و به دیوار دم سینک روی زمین تکیه دادم و حس کردم توان بلند شدنم ندارم حتی !

اگر برای تپش قلب شدید راهکاری میشناسین خوشحال میشم بشنوم


منبع این نوشته : منبع

کیه که بدونه داره چی میشه؟!

آره هیچ کس....

یکی طبقه بالا اون یکی طبقه پایین و من این وسط مسطا گاهی فکر میکنم این حجم از بی توجهی و ناراحتی ارزش نداره یه بار فقط یه بار از زن و بچت بپرسی چشونه؟

گاهی هم به خودم میگم نامرد روزگاری که اینطوری برخورد میکنی.

اما خودمو میکشم تا باور کنم و نمیکنم از اون روزی که مامانمو از خونه انداخت بیرون دیگه باوری نسبت بهش ندارم....

یه بغض بدی تو گلومه که باعث میشه حتی تیکه ها یا نشون دادن ضعفامم برام گریه دار باشن. 

ای کاش یکم ساکت باشیم


منبع این نوشته : منبع

Olmaz

من و منا خیلی وقتا به هم شبیه میشیم....

خیلی وقتا میشم یه دختر سرسری که دنبال یه سری تفریحایی  که شاید خیلیم خوب نیستن هست و با خواهرش داره درباره اونا میخنده.

منا امروز ادا درمیاورد:)) 

مثلا تابلو های من و میگرفت دستش و با پرستیژ مخصوص اون سکانس داد میزد:

Ban hazane asheq dilem

اخرش میفهمم از واقعی بودن زندگیم خارج شدم اما بازم دوست دارم این خارج شدن و....

یه نفس عمیق

یه نگاه به ساعت

یه کمی دندون درد

یه ذهن مشغول 

و در آخر یه فریادی که درونم میگه 

Ban ashe dilem


منبع این نوشته : منبع
خیلی وقتا

خستگی این روز ها

صداها خیلی گیج و مبهم توی سرم صدا میکردن گرمای بدی توی بدنم حس کردم و فکر کردم الان از روی پل هوای میپرم پایین به پایین نگاه کردم یه عالمه پلیس و سرگیجه شدید من....
از دور میدیدم گلی رو که داشت دور میشد اما بی اعتنا و خسته فقط راه رفتم زنده موندن برام سخت ترین کار دنیا بود توانایی داشتم اونقدری که حواسم نیست خودمو پرت کنم جلوی یه ماشین و تموم... یه قدم گذاشتم سمت خیابون اما انگار گوشم زنگ خورد که خل نشو به راهم ادامه دادم سرمو انداخته بودم پایین و اگر سرمو بالا میگرفتم به گریه می افتادم از قیافه های عجیب و این حجم از پیچیدگی انسان ها چرا کسی شفاف نیست دیگه؟ با بغضی که خستگیمو بیشتر میکرد ادامه دادم و از شدت ضعف پاهام سست شد . سست شد که برم‌تو هجوم ماشین ها...خیلی خستم....


منبع این نوشته : منبع
ادامه دادم

بدون فرق....

حالا چه فرقی داشت اگر مثالا دیروز یه عالمه از حرفایی که قبلا فکر کرده بودم زدنشون میتونه بهترم کنه رو میزدم با حالا که نزدم؟

فرقی نداشت. 

فرقی نداشت چون آخرش بازم یکی بالا سرم هوار میکشه منم اونقدر از شدت این داد و بیداد میترسم که منقبض ترین حالت ممکن و به خودم میگیرم اونقدر منقبض که حتی نمیتونم فکر کردم کار اشتباهی کردم یا کار درستی کردم باید دفاع کنم یا باید پشیمون و خجالت زده باشم....

اونقدر منقبض که فقط میتونن از درونم اشکایی بیان بیرون که جا نمیشن دیگه توم....

تموم شد و رفت.... درمانی ندارم برای دردم. اونقدر درمانی ندارم که خودمو رها کردم


منبع این نوشته : منبع
اونقدر ,منقبض ,درمانی ندارم ,اونقدر منقبض

برگرفته از اون متن های پربار

من دقیقا اون قسمتایی از فیلما گریم میگیره که طرف داد میکشه و حرفشو میزنه. الان خوب میفهمم چرا اینطوریم. چونکه هیچ وقت خودم داد نزدم و حرفمو نزدم.

اون قسمتاس که دلم میخواد منم خودمو خالی کنم اما جسارتشو ندارم همون لحظه هایی که بجای هر داد و فریادی و حتی زدن حرفی سرمو میندازم پایین و هی بغضمو قورت میدم و هی خسته میشم از اشکایی که نمیفهمن دارن مانع از اومدنشون میشم‌. 

شاید منم باید داد بزنم؟!


منبع این نوشته : منبع

قشنگ ببینین که ذره ذره بمیرم....

توی تمام لحظه های عمرم میدونین چی حس کردم از نزدیک ترین آدمایی که فکر میکردم فقط فکر میکردم دوستمن یا خانوادم ؟

حس کردم که چقدر نفرت دارن ازم و چقدر دوست دارن ناراحتیه من و ببینن چه دوستام چه خانوادم.

و حاظرم شرط ببینم با نوشتن این پست هم حتی بازم این حس و این رفتار ادامه خواهد داشت ولی من نوشتم.


امشب فقط یه چیزی میتونست اینقدر قلبمو به تپش بیاره و اونم آلپ بود که آورد:)))


منبع این نوشته : منبع

آروم جونم بدون تو دیگه نمیتونم.....:)))))

خیلی عجیب بود اینکه کنار احسان بشینم‌ اما آهنگ آروم جونم گوش بدم به یاد امیر....

اونقدر این حالت عجیب بود که به خنده افتاده بودم.

اما دلم میخواد اعتراف کنم که هنوزم دلم پر میکشه که مثه قدیما مثه دیشب زیاد پیش بیاد که بشینیم کنارهم امیرحسین و احسان مسخره بازی دربیارن و ما فقط بخندیم. 

دنیا چقدر عجیبه و چقدر چرخ میخوره .....


منبع این نوشته : منبع
آروم جونم

حقم نیست.

یه وقتایی توی یه ثانیه هایی از زندگیم‌میفهمم‌که چقدر غمگینه زندگی و یه بغض به چه گندگی میشینه توی گلوم .

وسط زندگی یادم میاد با ترس دستم و گرفتم جلوی صورتم و دارم میگم"غلط کردم بخدا اشتباه گفتم توروخدا کاریم نداشته باش" ولی کسی به حرفم گوش نمیده و دوباره.....

وسط زندگی یادم میاد که .....

نمیتونم چیزی بگم درباره بقیه چیزهایی یادم میاد.

راسته که میگن آدم از بهتریناش میخوره آدم‌ از بهتریناش ضربه میخوره.

وقتی به زندگیم نگاه میکنم متوجه میشم که شاید خوشبختی هیچ وقت برای من نباید باشه شاید حقم نیست که خوشبخت باشم . بعضی وقتا میبینم که حقم نیست میبینم که زندگیم این حق رو بهم نمیده . این غمگین ترین اتفاق زندگیمه. اینکه حق خوشبخت شدن ندارم.....


منبع این نوشته : منبع
میاد ,یادم ,زندگی ,یادم میاد ,زندگی یادم

هولی شت

انگار جدا خوشحال بود از اوضاع.

یکم اگر به خودم فک میکردم از همکاری و هر کوفتی که باعث شده باهاش سازگاری کنم دست میکشیدم.

اما بی فایدس همه چیز .

بزار خوشحال باشه بزار آروم بشه.

گاهیم بعضیا زورشون بیشتر از تویه. بزار زورشونو نشونت بدن. هرچند الان به جد زورشم مهم نیس فقط آروم‌بودن مهمه


منبع این نوشته : منبع
بزار

اون و گلاش و تابستون و شربت خنک

بهم گفت "به محض اینکه تابستونمون شروع شد یه برنامه میزارم فقط خودم و خودت بیای روی بالکون اتاقم همونجایی که هم من عاشقشم هم تو یه شربت خنکم برات درست میکنم بشینیم کنار گلام هی حرف بزنیم و هی حرف بزنیم وهی حرف بزنیم"

رویای اون روز گرم تابستون با یه شربت خنک کنار اون  و گلاش برام  لذت بخش بود به جد:)


که یادم باشه همش با یه نفر حسای خوب و حس نکنم. اینطوری شکست میخورم خیلی زود


منبع این نوشته : منبع
بزنیم ,شربت

زندگی....

اینجا ثبت میکنم این عکس و که روحم باهاش تازه میشه تا یادم بمونه بهانه های کوچیک برای لبخندم هموزم هست. که یادم بمومه خورد شدم شکستم جنگیدم و شکست دادم و حالا بازم دارم این صحنه رو میبینم .

که یادم باشه تا ابد هرچقدر بیشتر صبوری کنم و بیشتر یادم باشه زندگی کردنو بیشتر هم میتونم استقامت کنم.

اینا لحظه های زندگی منن......


منبع این نوشته : منبع
یادم ,زندگی ,یادم باشه

Özgünam

میگه اونقدر حرف نزده به دختر بزرگش میگه بیا باهات حرف بزنم. دختر بزرگشم به خواهرش میگه گناه داره بس کنین ببین دلش میخواد حرف بزنه.....

خنده داره اما من گریم میگیره. از اینکه هیچ جایی ندارم که بهش بگم‌خونه . یادمه یه بار همینجا نوشته بودم معنای خونه برام چیه. جایی که توش آرامش بودنت آرامش اعضای اون باشه جایی که نگرانت بشن. کنارت باشن. تازگیا زیادی ناراحتم همش چیزی دلم نمیخواد و ضعیفم افتادم روی تختم از صب تا شب و شبا که همه خوابن بیدار میشم. تازگیا زیادی ناراحتم.....


منبع این نوشته : منبع
جایی ,میگه ,زیادی ناراحتم ,تازگیا زیادی ,تازگیا زیادی ناراحتم

داستان کوتاه

وقتی از خونه زدم بیرون یهو هوا گرفته شد...

رعد زد

برق زد

و بارون....

حالا یه دختر تنها بودم که حتی جایی نداشتم برم اولین بارم نبود که این حس و تجربه میکردم اما مثله اولین بارم گریه میکردم از بیچارگی . وقتی از کوچمون زدم بیرون بازم نمیدونستم باید کجا برم. صداها تو سرم میچرخید. صدای دعوا . صدای خواهشای خودم. و آخرین صدا "دیگه نبینمت تو این خونه بود" شبا همیشه به این فک میکردم که آدمایی که جایی ندارن برای موندن کجا میرن و همیشه این حس برام یه غم بزرگ داره شایدم بزرگترین غمی که کشیدمش اما هنوز عادت نشده برام.

به یه دیوار تو کوچه اطراف خونه تکیه داده بودم و به هرجایی فک میکردم یه "نه" محکم کوبیده میشد تو سرم

گریم‌همزمان با بارون قطع شد.و وقتی آفتاب زد بیرون من هنوزم یه دختر بودم تو کوچه پس کوچه های شمرون که جایی برای خوابیدن نداشت دلی برای موندن نداشت و بیچارگی این روزاش داشت دیوونش میکرد....


این بیچارگی ادامه دارد....

+


منبع این نوشته : منبع
میکردم ,بیچارگی ,کوچه ,جایی ,بیرون ,خونه ,برای موندن ,اولین بارم

اینم از دوستی

این فضای مجازی به خصوص استوری ها اونقدر میتونه آدپو از پا دربیاره که شاید باورتون نشه.

من باور داشتم به دوستام به لفظایی که برام میزاشتن به حسای خوبی که بهم میدادن.... همیشه ازشون تعریف میکردم از بودنشون از محبتاشون از انرژیاشون اما یهویی این وسط دقیقا وسط اینا وسط اینکه نمیگذره یه روزم که خورد نشم باز خورد میشم....خورد که چه عرض کنم ..... میبینم که هیچی نیستم برای‌کسایی که خیلی چیزا بودن برام.

اینا برای هرکسی شاید پیش میاد.اما برای هرکسی پیش نمیاد که چندین سال هی بگه بهترین دوست و کوفت حالا ببینه اونقدر بی اهمیت که درد و مرض.

منم تو تب دارم یه چرتی مینویسم اینجا پاشم برم ادامه فیلمو ببینم همون فیلمی که اگر بگم چیه خیلیا مسخرم میکنن اما من بازم میبینم.


منبع این نوشته : منبع
خورد ,برای هرکسی

دقیقا ۲ که میشه

شاید طولانی ترین قهر من برمیگرده به الان.

قهر به این معنی که دیگه حس نمیکنم باید سریع بیام خونه و هرچی که دلم میخواد به مامانم بگم تا خیالم راحت باشه یکی میدونه قهر که میگم یعنی دیگه از اون محبتای مادر دختری خبری نیست.

بزار یکم فکر کنم ببینم آخرین بارِ این محبتا کی بوده؟؟؟؟

یادم نمیاد واقعا!

ناراحتم جدا اما دارم زندگی میکنم. دلم نمیخواد چیزی بشه دلم‌نمیخواد اینطوری ادامه پیدا کنه اما از یه طرفم به این فکر میکنم که چی شد که اینجوری شد؟! شایدم اینجوری شدن خیلی دور از ذهن نباشه خیلی بیراه نباشه. من نخواستم هیچ وقت کی خواسته پس؟

چند هفتس به این ساعت شب که میرسیم اگر من بیدار باشم و مامان صدای گریه میاد.... و من مثله همیشه که نسبت به این موضوع طبیعی حس بدی بهم دست میده عصبی میشم و آهنگ میزارم تو گوشم. از روی بدجنسیم نیست اما دست خودمم نیست. 

کاش یه نفر بود که بهم تلنگر میزد شاید فردایی نباشه برو از دلش دربیار اما هرکاری میکنم نمیتونم از دل خودم دربیارم چه برسه به اون.


منبع این نوشته : منبع
نباشه ,میکنم

امروزم نگذشته هنوز

یه صبح کم داشتم که با گلو درد و بدن درد و نخوابیدن دیشبی که ناشی از بدن درد بود شروع بشه که وقتی چشمت باز میشه بی حال استرس این بیوفته به جونت که الان بیدار میشه و میخواد داد بزنه بگه تو هنوز خوابیییییییی.....؟!


حالا گور بابای همه اینا یکی بیاد به عارفه و گلی بفهمونه که من و راحیل یه سری اعتقادات داریم و شماهم حق اینو ندارین که تحقیر کنین مارو. والا بخدا خستم......!

حالا توام بگو پارادیزو خودت بگو بهم دیگه جونی مونده برام که بیام برم اونجا یا هرجا.؟ نمونده. من جوابتو میدم نپرسیده. نمونده واقعا.


منبع این نوشته : منبع

Tonight

وقتی رسیدم تو اتاقم تمام توانمو جمع کردم که خیلی گریه نکنم تند تند تکرار کردم که نباید گریه کنی نباید گریه کنی و بعد خودمو چسبوندم به قرآن.....

اما خب قلبم داشت از جاش کنده میشد درد بدی تو سرم‌هی میپیچید و بجای تمام حرفای نزده نشسته بودم جلو تختم و منقبض ترین حالت بدنمو تجربه میکردم برای اینکه یکم فقط ریلکس بشم‌اجازه دادم‌بیشتر بیان ....

اونور هنوز صدای داد میومد صدای فحش هایی که داشت بهم میداد با آیه های قرآن گاهی قاطی میشد من اما نمیخواستم حتی اگر توان داشتم جلوشو بگیرم یا بگم بهم توهین نکنه با خودم فکر میکردم فحش خوردن از راه دور خیلی بهتر از خیلی چیزاس. بابام زده بود بیرون و من هرچی بیشتر میترسیدم بیشتر دعا میکردم برگرده. بعد از اینکه قرآن خوندم آروم گفتم اگر یکم آروم تر باهام برخورد میکردی هیچ وقت گوشیو کتاب و این اتاق و تنهاییاشو بهت ترجیح نمیدادم هیچ وقت....

ساعت کند میگذشت و من یه عمر صبر کردم تا ساعت رسید به یازده و چهل و پنج‌و من دراز کشیدم‌ و حس کردم اگر بازم به زور ننویسم‌ همه چیز بدتر میشه.....



منبع این نوشته : منبع
میکردم ,قرآن ,خیلی ,نباید گریه